در قاب دخترکی با لباس گل دار سفید که مو های لختش روی شانه ریخته بود...با همان رنگ لبخند..
اما چشمانش...حتی دخترانه هم نشده بود...دو تیله ی سیاهرنگ آرام آرمیده بود در آغوش مژگانش....
او بود با کمی عطر دخترانه...
راستی چقدر خوب است خواهر اینقدر شبیه برادرش باشد
پ.ن:دیوانگی نوشت
برچسب:
نویسنده: رها قنبریپور