خرید بک لینک
وقت غروب حیاط کوچکمان مثل همیشه است....
زمین را آب زده ام و بوی خاک خیس هوارا پر کرده و قطره های کوچک آب روی گلبرگ های سرخ گل سرخ میدرخشد.همان گلبرگ هایی که دم آخر در کاسه سفالی آبی روی آب بالا و پایین میرفت..
فواره کوچک حوضمان را هم باز کرده ام...
با عطر دارچینی که میشود در آن نفس کشید....مثل همان روز آخر
همه چیز مثل همیشه است....جز منی که بی تو شده ام تمام غم دنیا.....شده ام تکه تکه همان کاسه سفالی که دم رفتنت با تمام گلبرگ ها در کوچه ریخت....شده ام خودی که تمام تورا برایم بازی میکند....یا دو ماهی قرمزی که بعد از رفتنت حتی ذوق فواره را هم نکردند....
به تلخی پر چادر گلدارم که نفهمیدم و در حوض خیس شد.....وقتی تمام دنیایم تک تک حروفی بود که زمزمه کردی تا بگویی "شمادوباره این چادر گلدارتونو سر کردی خاتون..ته دلمو میلرزونیا....آخه تو که میدونی دنیا خلاصه شده تو چشمات...شما همینجوریشم مار کبوتر جلد خونه کردی..."چشمانت را بستی و پر چادرم را گرفتی...زمزمه کردی"منم و چشمهات خاتون"دنیایم بودی آقا...
حالا منم و ته همان کوچه ای که تمام تو بود و همان چادر گلدار.....با هوای چشمانی که نذر شان کردم در راه آرزویت جانا...چقدر عزیز بودی که از تمام تو فقط خاطراتت به من رسید که جمع شده در شیشه نیمه پر عطرت .تمام من....عزیز کرده بودی آقا..
من ماندم و تمام عصر های بدون شما..تمام زندگی بدون شما...فقط شما.....میشود خودت را به خوابهایم برسانی......وقتی نیستی من که هیچ....تمام بودنهایم دق میکند....

پ.ن:۱۸مرداد سالگرد شهادت شهید حججی بود

پ.ن۲:یه تنهایی نوشت...دلگیری نوشت....نمیدونم شاید یه عاشقانه دوست داشتنی....شاید

برچسب: نویسنده: رها قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 شهريور 1397 ساعت: 11:26

صفحه بندی